|
دل نوشته های من این تو جای بچه های اهل دله پس اگه از ما نیستی نیا تو
|
سلام به با وفا های دیروز و با مرام های امروز... بزار همین اول از کامنت ها شروع کنم... چه خوب شد که برگشتی ابجی نرگس جونم...دلم کلی واست تنگیده بود.. وتو دانشجوی گمنام...در مقابل اینهمه لطف حرفی برای گفتن ندارم....!! و تو داداش ابان خوبم که جای خود داری..! با عرض شرمندگی ماهان خان بجا نیاوردم! خوب بزارین همین اول یه عذر خواهیه گل و گنده بابت تاخیر هام بکنم باور کنین خیلی کم دستم به نت میرسه... دعا کنین دانشجو شم قول میدم هی از اونجا براتون پر حرفی میکنم جوری که خودتون خسته شین و دیگه نیاین!!! راجع به رشته خیلی فکر کردم...ایکاش زودتر پیداش میکردم... منابع اش خیلی زیاده و الان شروع کردن واقعا یه ریسکه بزرگه...البته من اصلا با ریسک مشکلی ندارم ولی خوب شرایط جوی و اب وهوایی منطقه واسه همچین کارایی مناسب نیست!!! بگذریم امروز میخوام یه کم شاد باشیم... یادم نمیاد گفتم یا نه ولی من از اون بچه شلوغای مدرسه ام ...از اونا که هی بلند حرف میزنن و کلی شوخی میکنن و به اندازه ی یه کهکشان سوتی های تاریخی تو رزومه ی کاریشون دیده میشه(اگه رزومه رو اشتباه نوشتم به بیسوادی ما ببخشید!!) داشتم میگفتم ... چند روز پیش امتحان دینی داشتیم از این نکته ای ها که پوست میکنه!!! یه چند تایی و خودم و یه چندتایی ام با کمک ابر و باد و امدادای غیبی نوشتم تا اینکه رسیدم به یه سوالی که نه خودم بلد بودم نه بغل دستیم نوشته بود... سوالش این بود که راه رسیدن به میوه ی اخلاص چیه؟ منم هرچی فکر کردم یادم نیومد هی گفتم چه کنم چیکار کنم؟منو نشناختی/تو بگو به کی به چی...!!! خلاصه همینجور داشتم تو مخم مزخرف میبافتم که یهو به یه جواب فلسفی رسیدم... با لبخندی مرموز بر لب نوشتم و با خیالی بس اسوده تحویل معلم دادم... حالا اگه گفتین چی نوشتم؟زیادم سخت نیست یحتمل تا حالا حدس زدین... نزدین؟بگم؟خوب بابا چرا میزنین؟!! نوشتم بالا رفتن از درخت اخلاص!!! خوب چیه مگه؟خدائی جواب از این منطقی تر و مفهومی تر؟!! معلم نامرد(زنه!!)کلی خندید ولی اخرشم نمره اشو بهم نداد میبینین چطور استعدادای ادمو کور میکنن؟؟!! بگذریم...این چند روز هوس کردیم به یاده دوران طفولیت(نه که الان بالای ۱۸ محسوب میشیم.... دیشب سوالاشو نوشتم... یکیش جالب بود که بچه هام خوششون اومد میگم که اگه تاحالا بهش فکر نکردین از الان اینکارو بکنین!!! تا حالا فکر کردین اگه زلزله بیا چیو با خودتون نجات میدین و از خونه میبرین؟؟ نکردین؟؟؟؟ خوب همین حالا میتونین شروع کنین.. نتیجه ی اخلاقی!!! نتیجه اینکه وقتی به جواب رسیدین اونو بزارین دم دست چون زلزله همیشه در کمینه... چی؟این ماله خطر بود؟بیخیال مهم اینه که اینجا هم کاربرد داره هم تلمیح!!! (از فواید کنکور!!!) خوب دیگه وقته رفته... مرسی از همه ی ابجی ها و داداشا که وقت گذاشتن و این چرت و پرتارو خوندن!!! ارادتمند:ابجی مائده [ دوشنبه 1390/09/07 ] [ 13:37 ] [ مائده ]
[ ]
سلام... دیدین دختر خوبی شدم و سعی میکنم زود زود بیام؟ این چند روزه همش درگیره اینم که کنکور هنر بدم یا نه؟ راستش درصدهای نفرات برتر هنر و که دیدم وسوسه شدم به شدت!!! با کمترین درصد ها رتبه هاشون زیره ۲۰۰بود!!! یه رشته ی باحالم که هم کارایی داره و هم به حال و احوال مغزیم میخوره هم پیدا کردم ولی تو نت خوندم که تو ایران به دلیل کم بودن تولید زیاد ازشون استفاده نمیشه ولی از اونور به این فکر میکنم که نهایتش اینه که یه مدرک حسابی ازش میگیرم و میرم خارج...الان لابد میگین بنال چه رشته ایه دیگه!!!اسمش طراحی صنعتیه که واسه طراحیه محصولات کاربرد داره...خیلی ازش خوشم اومده و نمیدونم چیکار کنم... از یه طرف میگم راحت میتونم تهران قبول شم اونم تو یه رشته ی مورد علاقه ام از طرف دیگه ام میگم پس مهندسی چی میشه؟!!! اینهمه چشمم دراومد ریاضی فیزیک ریختم تو مخم؟!!! ولی خوب مطمئنم امسال امکان نداره یه ضرب چیزه خوبی قبول شم و دوباره باید سال بعد بخونم... نمیدونم حسابی گیجم....... ممنون میشم اگه یه یاری به این ابجی کوچیکه برسونین.... ارادتمند:ابجی مائده [ دوشنبه 1390/08/09 ] [ 13:30 ] [ مائده ]
[ ]
سلام....
دیدم رسما وبم کپک زده گفتم عید که نیس به بهانه ی ماه تولدم بیام یه گرد گیری کنم حداقل!!!! نمیدونم دیگه کسی مونده که اینو بخونه یا نه ولی خب مینویسم به امید یارای با وفا که البته تا اونجا که خبرشو دارم خیلی هاشون دیگه مثه من نیستن..... یاد روزای خوبه با هم بودنمون بخیر............. امسال از اون موجوداتی ام که بهم میگن پشت کنکوری!!!! خودم هنوز باورم نمیشه یادش بخیر روزای رویایی راهنمائی.... بهترین سالای عمرم بود.....بواسته ی دوستای خوبی که دیگه خوب نیستن.... بگذریم....اومدم التماس دعایی بزارم و برم... یا حق....... ارادتمند: ابجی [ پنجشنبه 1390/07/07 ] [ 17:47 ] [ مائده ]
[ ]
سلام بچه ها.میدونم احتمالا تا حالا خیلی از شما ها این ابجی مائده ی بی وفا رو به تاریک خونه ی ذهنتون فرستادین و گفتین اینم که تو زرد از اب در اومد....!بخدا یه دنیا شرمنده ام ولی خودتون که میدونین من تابستون ها خونه نیستم حالا اون بماند الان چند وقته که نتم دچار مشکل شده و الانم دارم با کارت اینترنت و کلی بدبختی اپ میکنم....شرمنده که جواب کامنتاتونو نمیدم اخه با کارت صفحه ی کامنتها برام لود نمیشه....! همین که درست شد مخلص همه اتون هستم....بیشتر از همه هم شرمنده ی ابجی نرگس گلمم....ابجی جون خدا شاهد بود که من تو همه ی این روزا چقدر نگران تو کنکورتو ونتایج کنکورت بودم و میدونم چقدر از این همه بی مرامی من دلگیر شدی....باور کن من ناراحت ترم....داداش ابان بی وفا تر از خودم کنکور اوایل مرداد شما رو هم یادم نرفته بود...بگذریم. اومدم با کلی حرف و ماجرا های هیجان انگیز که تو این چند مدته رخ داد...توصیه میکنم از دس ندین....از ما گفتن....واسه من که فراموش نشدنی بود نمیدونم شما هم خوشتون میاد یا نه...چی؟الان میگم براتون.. نمیدونم گفتم یا نه ولی من از طرفدارای چندین ساله و داغ و پر شور محسن یگانه محسوب میشم به طوری که تو سال 87 تو کنسرتی که تو کیش داشت تو سن14سالگی تا مرز سکته رفتم!!!حتی هنوزم که خاطره شو یادم میاد یه حال خاصی میشم....حتما میگین این دیگه چه خل مشنگیه نه؟حالا ادامه اشو که بگم تازه به اصل خل بون من پی میبرین!!! نمیدونم میدونین یا نه ولی امروز فرداس که البوم محسن بیاد و من حدود 6 ماهه که شبانه روز در انتظار این البومم!خلاصه سرتونو درد نیارم حدود یه هفته قبل از کنسرت تهران محسن من تبلیغشو تو همشهری دیدم و همین که دیدم نوشته با اجرای اهنگ های جدید فیوزم پرید....! خلاصه از اون روز کم کم رفتم تو کاره راضی کردن خوانواده ولی خودمم میدونستم خیلی احتمال موفقیتم کمه..کنسرت دو روز اخر تیر ماه بود که به دلیل استقبال برای جمعه اول مرداد هم تمدید شد.چهارشنبه که رفتم کلاس زبان موضوع و با رفیقم در میون گذاشتم و اونم سریع پایه شد و بیشتر منو تحریک کرد خلاصه دو تایی رفتیم تو نخ رضایت والدین..مامانمم قربونش برم دل نازک طاقت نیاورد و همینجوری دستی دستی یهو دیدم داریم میریم تهران!!!! قبلشم بلیتو رزرو کردم که با خیال راحت برم..شب اولی که محسن کنسرت داشت تا 4 صبح بی تاب بودم و نشستم اهنگایی که تو کنسرت کیش ضبط کرده بودم به همراه ضمیمه ی جیغ های فوق بنفشم!!!گوش دادم.. چشم وا کردم دیدم تو اتوبوس کنار مامانم نشستم و دارم به سمت تهران حرکت میکنم...انقدر شبای جاده کندوان و دوس دارم که اصلا دلم نیومد یه لحظه هم چشم رو هم بزارم..خلاصه بعد از یه کم استراحت صبح جمعه بود که رفتیم تا بلیت ها رو تحویل بگیریم....اقا چشمتون روز بد نبینه هر چی زنگ میزدیم دریغ از یه جواب خشک و خالی....داشتم سکته میکردم گفتم اینهمه راه اومدیم هیشکی نیس بلیتو تحویل بده!!!حدود نیم ساعت با ناامیدی مچل بودیم که خدا رحم کرده و سر و کله ی کارمندشون پیدا شد...کنسرت تو سالن نمایشگاه های بین و المللی بود و حدود2200نفر جمعیت داشت.ما ردیف 12 بودیم و فقط دو ردیف با صندلی های VIPفاصله داشتیم و جامون بد نبود و کاملا اشراف داشتیم... محسن با نیم ساعت تاخییر اومد ولی چه اومدنی....!خودمونو کشتیم از بس جیغیدیدم!!!بیچاره یه زن و شوهره میانسال از این تریپ های مثبت و خنثی نشسته بودن جلوی ما....ما شالا منو دوستمم واسه یه سالن بس بودیم ...این زن جلوییه هم که دید داره گوشش میره یکی دو بار تریپ برداشت و گفت عزیزم هیجانتو با دست خالی کن نه با جیغ!!!منم در کمال پررویی گفتم دست که هیجان خالی نمیکنه من اگه جیغ نزنم سکته رو میزنم!!!و با بیخیالی تمام همچنان به جیغ هام ادامه دادم....بیچاره زنه دیگه انگشتاش اماده بود که با هر جیغ من فرو کنه تو گوشش.شوهرشم که همون اول یه صندلی رفت اونورتر و دستمال کاغذی فرو کرد تو گوشاش!!! ولی خدایی حق با ما بود کنسرت محسن یگانه که واسه شق و رق نشستن نیس واسه این مثبت بازی ها باید برن پیش استاد شجریان...وقتی همه ی سالن دارن میترکونن از منی که بخاطر محسن اینهمه راه و کوبیدم چه انتظاریه؟؟؟!! با اهنگایی که از البوم جدیدش خوند رسما سالنو منفجر کردیم مخصوصا ترک عذاب که واقعا فوقلعاده بود....یه اهنگ شادم خوند که ملت سالن و بردن هوا!! من تو رو کم دارم و تو این دل دیونه مو..خدایی هم خیلی باحال بود.. به قطعه ی گناهی ندارم که رسید محسن گفت تو دو تا شب قبل مردم با نور موبایلاشون فضای خیلی خوبی رو درست کردن امیدوارم شما هم امشب همراهی کنین.قربونش برم بچه هام که همه پایه اهنگ که شروع شد یه نگاه که به پشت کردم دهنم وا موند سالن2200 نفری که به جرات میگم تقریبا کاملا پر بود شده بود مثه یه اسمون پر ستاره که هر ستاره اش دست یه نفر بود و داشت با تکون دادن اون ستاره با بقیه همراهی میکرد.... اونقدر جو قشنگی درست شده بود که ادم واقعا میموند چی بگه... راستی علی لهراسبی هم اونشب واسه محسن اومده بود.. به اهنگ اخه دل من که رسید دیگه داشتم از ذوق میترکیدم تصور کنین انقدر صدای مردم بلند بود که محسن کامل میکروفن و ول کرد و فقط صدای مردم میومد ....انگار یه گروه سرود که کلی با هم کار کرده باشن...
بعد از این اهنگ محسن سریع خداحافظی کرد و رفت ساعتم حدود11/5 بود.به نظر من یه کم زود تموم کرد... برقا که روشن شد و پا شدیم از اون بدبختای جلویی معذرت خواهی کردیم که بچه اشون برگشت گفت ماشالا به اینهمه انرژی!!! دو تا نکته هم که برام جالب بود که یکی اشو همون دمه ورودی دیدم.... یه زنه خیلی پیر بود که بیچاره دولا و با عصا راه میرفت ولی با این حال اومده بود کنسرت محسن که معمولا جوون پسنده!!! اخری هم دم در وقتی داشتیم میرفتیم دیدم.محسن بود که یه کم شیشه ی سمت شاگردش پایین بود و من سریع دیدم.سوار یه ماشین مشکی که فک کنمazera بود. بگذریم.اینم واسه خودش خاطره ای بود....از اون فراموش نشدنی هاش. نمیدونم دموی البومش و گوش دادین یا نه ولی از اون البوم های قویه که ترک هاش واسه یکی دو روز نیس...از اوناییه که بعضی هاشو شاید یواش یواش میدی تو دلت ولی دیگه از دلت نمیره.منکه به شخصه مطمئنم با ترک های ضربان معکوس و تابوت دیگه زنده نمیمونم!!! ببخشین که اینهمه پر حرفی کردم ولی خوب بعد از اینهمه مدت کلی حرف تو دلم بود که اگه نمیگفتم میترکیدم...شما که ابجیه پر حرف خودتونو میشناسین!!!تازه خیلی چیزارم نگفتم....بماند واسه بعد.... فدای قشنگی و صبوری های دل مهربونتون..... ارادتمند:ابجی مائده [ دوشنبه 1389/05/18 ] [ 3:48 ] [ مائده ]
[ ]
سلام ابجیا اپی که امروز مینویسم یه اپ ویژه اس. چرا؟ چون دو روز دیگه وب این ابجی کوچیکه ۱ساله میشه... ایشالا تا بعد از امتحانات هم حرف زدنش روون تر میشه و دیگه سعی میکنه هی چیزای نامفهوم و الکی نگه... هر چی باشه دیگه حالا یه سالش شده... یاده روزای اول تولدش بخیر............. روزایی که هیچی از وبلاگ نویسی بلد نبودم.... به هوای اینکه بهترین دوستم (که الان مکه اس)وب زده منم اومدم یه وب وا کردم اولین کامنت درست و حسابی که گرفتم از طرف داداش فرزاد بود احتمالا شما هم اولین کامنت وبتون یادتونه.... اون موقع بود که وب کوچولو اولین لبخند و به دنیا زد......... خلاصه اون موقعها که اون جریانا اتفاق افتاد همه با هم بودیم. و این وب کوچولو رو های زشت دنیا رو هم بخودش دید. همش سعی میکردم تازه ترین خبرا را رو بزارم و اینجوری شد که کم کم وبم دوستای جدیدی پیدا کرد. این وب کوچولو شده بود مهم ترین کار روزانه ام.خوب هنوز خیلی کوچیک بود و خیلی مراقبت میخواست.. بدترین شکنجه هم این بود که من نمیتونستم به طور دائم خونه باشم و فقط هفته ای دو روز میتونستم بهش سر بزنم یکی دیگه از دوستام(مریم ) رو هم وسوسه کردم که اونم یه وب بزنه و خودم براش وبشو باز کردم. وبامون با هم روزای خوشی داشتن تو یکی از روز ها که مشغول وب گردی بودم به یه وب برخوردم که برام خیلی جالب بود.یه وب با یه نوع نوشتار خیلی باحال که پر از خاطرات شیطنت و شوخی بود. نتونستم تا اخر متن و بخونم چون سریع باید میرفتم ولی دلم نیومد کامنت نذارم.اسم مستعار نویسنده ابان بود و من فکر کردم دختره و با همین فکر هم براش کامنت گذاشتم. فکر کنم روز بعدش بود که جوابمو گرفتم و فهمیدم که نویسنده اش پسره....! کلی خجالت کشیدم ولی خوب اخه اسم ابان یه کم به نظر دخترونه میومد....! از اون روز به بعد وبم یه داداشه مهربون پیدا کرد که همیشه بهش سر میزد و وبمم همش منتظر اپای جدیده داداشش بود... اخه کلی با اونا میخندید... این داداش انقدر مهربون و با محبت بود که واسه تولدم به وبم یه کادوی خیلی با ارزش داد.قالب وبم پروفایلمو نشون نمیداد داداشی کلی زحمت کشید و براش کد طراحی کرد.... خدائی داداش از این بامرام تر تو نت هست البته این داداشی عید امسالو گذاشت رفت و کلی به ابجی اش غصه داد. ولی خدا رو شکر زود برگشت. وب کوچولو خاطرات بدی هم داشت.............. تو همون روزای اول با یه ابجی اشنا شدم که اسمش فرزانه بود.هم اسم بهترین دوستم....اهل جلفا بود. یه مدت واسه هم خیلی دوستای خوبی بودیم ولی یه روز ابجی فرزانه بهم گفت دلش خیلی گرفته.خواهش کرد که بتونه باهام حرف بزنه ولی من با تمام احترامی که واسه دوستیمون داشتم با کلی شرمندگی گفتم نمیتونم ولی اون میتونه با کامنت باهام حرف بزنه.تو این مدت دوست پسر فرزانه هم داداشم شده بود و این دوتا هی منو واسته ی همدیگه قرار میدادن... یکی دو روز بعد از اون ماجرای تلفن فرزانه یه اپ گذاشت و خواهش کرد واسش دعا کنیم چون اگه مشکلش حل نشه خودکشی میکنه.... تو این اوضاع هم داداش محسن(دوستش)هی غصه میخورد که فرزانه جوابشو نمیده .شهرشون هم از هم خیلی دور بود و نمیتونستن همدیگه رو ببینن.و بعد از اون اپ فرزانه دیگه هیچوقت نیومد........ هنوزم که هنوز سنگینی بار عذاب وجدان رو شونه امه...شاید اگه باهاش حرف زده بودم..... خلاصه اونروزا وب کوچولوم خیلی غصه خورد. بعدش با داداش میلاد اشنا شدم که الان داره پزشکی میخونه و وبشو تخته کرده...خدای اعتماد به نفس واسه اونم خیلی ناراحت شدم ولی دیگه ماجراش و نمیگم چون طولانیه. و ابجی محبوبم که کلی ذوق کردم که تونستم اولین کامنت وبش باشه. حیف که درسخونه و زیاد نمیاد.... ابجی مانیلو(مائده)مه دختر دائی اش وبمو بهش معرفی کرد. وبش پر از اپای زیبا و با معنیه....اصلا ازش خسته نمیشین و........ خلاصه گذشت و گذشت و گذشت....وب کوچولوم خندید...گریه کرد...ابجی و داداش پیدا کرد....کلی براشون با عقل کوچولوش پر حرفی کرد...اونام با صبوری تحملش کردن... ایشلا امسال بتونه براتون حرفای بهتر بزنه... واسش دعا کنین.... تولدش مبارک.........
ارادتمند:ابجی مائده [ جمعه 1389/03/07 ] [ 12:9 ] [ مائده ]
[ ]
سلام به همه ی بروبچه های گله دنیای وب... خوبین؟چه خبرا خوش میگذره.امروز یه روز مهم برای من به عنوان یه هواداره.فکر کنم از اون عکس پایین فهمیدین طرفدار چه کسی.... درسته فریدون زندی هافبک چپ تیم ملی.امروز تولدشه و ۳۱سالش شده....یه کم ناراحت شدم...اخه داره سنش میره بالا و به روزای خداحافظی از فوتبال نزدیک میشه... بیخیال چو فردا شود یه خاکی به سر میکنیم...! راستی فیفا هم تولدشو تبریک گفته.امسال کلاس بچه ام رفته بالا...!اینم عکسش راستی از تعطیلات چه خبر؟هی خوردین و تپل شدین؟سفر چی رفتین؟من رفتم و جای همه اتونو خالی کردم...باور کنین. ولی حیفم اومد که نتونستم فیلمهای عیدو ببینم.... بدترین اتفاق عیدم اون حرفای تلخ داداش ابان از رفتن بود که حال همه رو گرفت.ولی خدارو شکر برگشت بگذریم.امروز میخوام یه متن که از اشفته بازار مغزم بیرون کشیدم براتون بزارم.امیدوارم که خوشتون بیاد. ((محکوم)) کاش چشمانم مانند چشمان شیشه ای عروسکم بود به همه جا.به همه چیز.زل میزدم اما نمیدیدم کاش چشمانم مثل چشمان ابی عروسک هرگز نمیگریست... کاش.کاش گلوی پلاستیکی عروسک از ان من بود تا دیگر توسط این بغض همیشگی فشرده نمیشد... کاش این لبخند مضحکم! مثله لبخند عروسک اندکی حقیقت داشت!! کاش سینه ام مثل او خالی از هر قلب و تپشی بود و این هورمون که نامش ادرنالین است!!! می گویند عامل غم و شادی است کاش نداشتمش......! کاش من هم دکمه ای داشتم که با ان با تمام وجود و از عمق جان میرقصیدم.. بی هیچ غم.بی هیچ درد ولی صد اه و صد افسوس که من یک تبعیدیه بیگناهم یک تبعیدی به سرزمین ادمیان به سرزمینی که شبیه موجودات عجیبش نیستم.....!!!!!! ولی باید باشم.به جبر.به زور زیرا که من به جرم بیگناهی.... محکوم به انسان بودنم.... .................. دیگه شما بدی و خوبی اش و به سن کم ما ببخشین... با بهترین ارزو ها ارادتمند همه اتون:ابجی مائده [ دوشنبه 1389/02/06 ] [ 15:29 ] [ مائده ]
[ ]
سلام بچه ها....خوبید؟چه خبر؟راستش دیدم داداش ابان راست میگه که الان بیشتر از یه ماهه اپ نکردم اونوقت راست راست بلند میشم میرم و عین خیالمم نیست....!گفتم بیام به اپی بکنم ببینم دنیا دست کیه؟!خیلی وقت بود که دیگه اپ دست نویس خودم و ننوشته بودم... دلم تنگ شده بود...! راستی دیدین دستی دستی اهنگ به اون قشنگی پر پر شد؟ اهنگ قبلیه وبمو میگم.نمیدونم چرا یهو از کار افتاد...اینم خوبه ولی اون یه چیزه دیگه بود... بگذریم....... تو این مدت خیلی اتفاق افتاده که نمیدونم از کدوم بگم؟... از کلاس های نانو و روزای باحال جوگیری... از روزای امتحان و اشک و زاری.... از اون روزی که با بچه های شورای مرکزیه شهر رفتیم همایش اونم تو یه شهر دیگه... از ماجرای دزدی معلمون....!!! از روزای جوگیر شدنمون واسه خوارزمی... یا از همین مریضیه کوفتی که تازه گرفتم... خلاصه حرف برای گفتن زیاده که دلم نمیاد هیچکدومو نگم پس از هر کدوم یه کوچولو میگم... البته تو ادامه ی مطلب تا فقط ابجی و داداشای بامرامم بخونن... ادامه مطلب [ چهارشنبه 1388/12/26 ] [ 16:1 ] [ مائده ]
[ ]
سلام بچه ها.خوبین؟شرمنده که دیر به دیر میام ولی شما به بزرگی خودتون ببخشین تست هوش...!
یه روز احمدي نژاد راه افتاد هلک و هلک رفت آمریکا. وضعیت اونجا رو که دید، توی دلش جوری که بقیه متوجه نشن اون از آمریکا خوشش اومده، گفت: عجب پیشرفتی! عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی، چه سیستم اداری منظمی، چه تشکیلاتی... یه متن طنز جالبه دیگه هم هست که میزارم تو ادامه ی مطلب...بخونین ضرر نکردین.... ارادتمند:ابجی مائده ادامه مطلب [ چهارشنبه 1388/11/07 ] [ 18:50 ] [ مائده ]
[ ]
علت تقدس عدد۷ زرتشت زمین را دارای ۷ بخش میدانست ؛ آرامگاهِ کوروش بزرگ ۷ پله دارد؛ از تجزیه نور خورشید ۷ رنگ حاصل می شود؛ دوره کودکی ۷ سال طول می کشد؛ عجایبِ هفتگانه؛ ۷ آتشکده زرتشت: آذرنوش، آذرمهر، آذرآبادگان، آذرتشت، آذرخرداد…..؛ ۷ پله ومرامِ اعتقادی برای رسیدن به عرفان زرتشتی وجود دارند: کلاغ، میهمان، سرباز، شیر، پارسی، خورشید، پیر(پدر)، که شیر وخورشید نمادِ پرچمِ ایرانیان شد. به روایتِی هفت سین، نشانه هفت دانه گیاهی است که میتوان با آن سبزه نوروز را تهیه کرد: جو، ماش، عدس، ارزن، لوبیا، نخود و ..؛ در زمانهای پارسیانِ کهن، مردم از هر هفت دانه، سبزه می پروراندند – ۱۰ روز قبل از نوروز – و ظروفِ آنرا بر سر درِ خانه های خود میگذاشتند و هر کدام بیشتر و بهتر سبز میشد، نشانه پر ثمریِ آن محصول برای کاشت در آن سال بود- سنت-. در اصل ۷ س، بمعنای هفت سپندان”فرشته” میباشد، که ۶ تای آن الگوی ۶ ابر فرشته در آیینِ زرتشتی میباشند و هفتمین اهورا مزدا میباشد، که بر آن اساس نامِ ماههای ایرانی نیز انتخاب شده اند:اردیبهشت”سبزه”؛ خرداد”سنجد”؛ امرداد”سرکه= انگور آماده سرکه شدن است”؛ شهریور”سمنو= که از جوانه گندم درست میشود”؛ بهمن”سماق= سماک”؛ اسفند= اسپندار مزد”سیب”؛ اهورامزدا”سیر”.وجود چیزهای دیگری که نامشان با سین شروع میشوند – سماور، سکه،…- و یا چیزهایی که با سین شروع نمیشوند- ماهی، آیینه وشمعدان، …. – برای تزئین اشکالی ندارد ولی به هیچ وجه نمیتواند هفت سینِ اصلی را که نشانه هفت سپندار”فرشته” است، جایگزین کند. در عیسویت آمده که عیسی ۷ خوراکِ پسندیده داشت- نمک، سرکه، نان؛ تره، ماهی، روغن، عسل=انگبین- در انجیلِ یوهنا آمده است که یوهنا ۷ روح، ۷ خورشید، ۷ چهره، ۷ گوسفندِ ۷ شاخ و ۷ سر و۷ چشم را همراه با ۷ فرشته در خواب دید؛ ادونتیست و بعضی دیگر فرقه های مسیحیت، ۷ ژانویه را تولد اصلیِ عیسی میدانند؛ در مسیحیت ۷ نوع نیایش، ۷ گناه، ۷ توبه، ۷ اندوه و ۷ شادی وجود دارد؛ در اسلام در مراسمِ حج، ۷ دور خانه کعبه را می چرخند؛ معلقاتِ سبعه، ۷ بتِ اصلی بر سر درِ خانه کعبه بودند؛ قرآن ۷ بخش دارد: وعد، وعید، وعض، قصص، امر به معروف، نهی از منکر، ادنیه؛ عضو در سجده در وقتِ نماز بر زمین است؛ برای پاکیزه شدن اشاره به ۷ بار آب کشیدن شده؛ اولین سوره قرآن ۷ آیه دارد؛ در قرآن ۷ بار سلام آمده: سلام به نوح، به ابراهیم، به موسی، به هارون، به یاسین، به خالدین، به الحی فجر؛ اصحاب کهف ۷ تن بودند؛ در بهشت ۷ چشمه ونهر و در دوزخ ۷ طبقه”عشکوب” است که آخرینِ آن اسفل السافلین است؛ در قرآن آسمان را دارای ۷ طبقه میداند؛ برای مردگان شبِ هفت میگیرند با بهترین ارزو ها:ابجی مائده [ یکشنبه 1388/10/13 ] [ 15:48 ] [ مائده ]
[ ]
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. ارادتمند:ابجی مائده [ پنجشنبه 1388/09/19 ] [ 13:6 ] [ مائده ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |